خرید بک لینک
پای شبکه ی جِم که میشینم،احساس میکنم در مملکتی زندگی میکنم که پر است از آدمهای معتاد،چاق،کچل و بچه:| ۱ - با ژل چربی سوزِ ماکاس تمام چربیهای زائدتان را در یک دقیقه از بین ببرید. ۲ - پَکِیج ترک اعتیاد زندگی سبز دوباره به زندگی عادی خود بازگردید. ۳ - تَبلِت کودکِ بیبی آیپاد،بِـــــــیبی آیپاد ۴ - مرکز کاشت موی تخصصی نمیدانم چه با خط رویش موی کاااااااملن طبیعی ۵ - شِن اسباب بازی هَپی سَند و کِنِتیک سَند برای کودکان دلبندتان و همینجوری ادامه دارد... :| من موندم مگه ملت چقدر کچل و چاق و معتادن که بچه هم هستن؟!؟!

برچسب: جِم تی وی,آنلاین,فاطما گل,حریم سلطان,پخش زنده, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 22:29

کنارِ پنجره نشستم،دانشجوهای جدیدالورود می آمدند و با شوق و ذوقی وصف ناپذیر دهانشان را پر میکردند و میگفتند دانشجوی روانشناسی هستم برنامه هفتگی ام را نمیدانم از کجا بگیرم،دکتر عین خسته و کوفته در حالی که از کله اش عرق چک چک میریخت روی کیبوردِ جلویش،در نهایت خستگی گفت ترم چندی خانم؟دخترِ نامبرده بادی به غبغب انداخت و گفت،ورودی ۹۵ هستم!دکتر عین بیچاره رنگ به رنگ عوض کرده و در نهایت با رنگ سرخابیِ متمایل به زَردِ اُخرایی(از آن دست رنگهاییست که فقط من میشناسم)فرمود،فرمود که چه هرض کنم!فریاد کشید که خواهرم،دخترم،خانم محترم!هنوز ثبت نامتان تمام نشده برنامه هفتگی میخوای؟ بهشان حق میدهم.هم به دختر که ذوق داشت چون روانشناسی دانشگاه ملی قبول شده بود و هم دکتر عین چون خسته بود و گیر این موجوداتِ زبان نفهم افتاده بود... ریفرِنس یکی از دروس نازنینمان متاسفانه از سری کتابهای انتشارات پیام نور بود.توی پاساژ قاف در نمایندگی فروش انتشارات پیام نور منتظر بودم تا کتاب مورد نظرم را بیاورد که مادر و دختری وارد شدند.مادر لباس محلی به تن داشت و دختر ولی به نحوی فاجعه برانگیز،آرایش کرده بود و مشخص بود که آدمها

برچسب: نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 22:29

رفته ای کوله پشتی ات هم نیست،رفتی اما اتاق پابر جاست

گیرم از یاد هردومان هم رفت،خاطرات چراغ پا برجاست

شاهدان حرفهای پنهانند،آن چراغی که تا سحر می سوخت

گوش خود را به حرف ما می داد،چشم خود را به چشم ما می دوخت...

«علیرضا آذر»

Photo by aasii

برچسب: چشم وا, از تو بنویسم,چشم وا كردم از تو بنويسم,چو چشم خویش وا,علیرضا آذر چشم وا,ناگهان تا که چشم وا کردم, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 22:29

توی دفتر مدرسه منتظر مادر بودم تا کلاسش که تمام شد با خودم ببرمش که دیدم چند نفر از خانم ها مشغول صحبت بودند و یکی از آنها که از قضا مسن ترینشان هم بودند،خانم میم،از همه شادتر و خندان تر،از هرچیزی خاطره ی خوشی داشت میگفت و میخندید.میگفتی ماهیتابه،آنقدر از خاطرات خوبش با ماهیتابه تعریف می کرد که دلت میخواست بروی و یک ماهیتابه بخری و کلی ماچش کنی!!!این خانم آنقدر شاد و خوش خنده بودند که انگار هیچ غم و رنجی ندارند.انگار نمیدانند غصه چیست و اصلا خوردنیست یا پوشیدنی...محو تماشای خنده های آن بانوی شاید ۶۵ ساله بودم که یکی دیگر از همکارهای مادر آمد کنارم نشست

برچسب: خنده بر لب میزنم,خنده بر لب,خنده بر لب ميزنم تا,خنده بر لبانت,خنده لب خاک و گله, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 10:46

در سریال شهرزاد تمام آتش ها از گورِ اکرم بلند میشد.شاگرد خیاطخانه که در خانواده ای ناجور زندگی میکرد.آدمی بود که به چشم هیچکس نمی آمد ولی باعث به دنیا آمدن فرزند شهرزاد شد،با فضولی کردن هایش باعث طلاق شهرزاد شد،باعث مرگ ململ شد و در نهایت اگر او با بتول دعوا نمیکرد شیرین نمیفهمید که شهرزاد فرزندش را دیده و ازدواج کرده و با قباد دعوایش نمیشد و بزرگ آقا سکته نمی کرد و نمیمُرد!آری!یه انسان کوچک باعث تمام اینها بود...آدمهایی که شخصیت حقیری دارند،چون چیزی برای از دست دادن ندارند،آبرو ندارند،خط قرمز ندارند،همه کار میکنند.بدون ترس از دست دادن آبرو،بدون آنک

برچسب: نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 14:32

صفحه بندی